تور ماهیگیری را دیده ای؟
تکه دست ها که با هم گره شوند،
آغوش می گشایند بر صید!
می فشارند به قید!
.
*من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانی ام
بر تکه پاره هایم، تو دست های آغوش گره کن!
*حسین پناهی
آدم و حوایی
گندم دلربایی
*
دام دو خام
دانه ای خام
*
اشک ندامت
سر؛به سلامت!
*
*
*
هوای زمین
آسیای زمان
*
*
شهد حیات
آس گندم
*
دلفریب تر می خواند و می کشاند مشام جان را:
"حلوای تنتنانی،..."
پ.ن١:خوان رنگین و گرسنگی سنگین
گسترده ای که...؟!
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده
لیک
پ.ن٢:راندنم آرزوست!
این بار بخوانمان تا به خانه مان
بر شانه های قد خمیدۀ "دال" دل
بنشین
.
بی لام ای به کام
برخیزم
عاقل را
صدقه دفع بلاست
عاشق را
اما
بلا صدقه است
به رفع دوری مگر
*
کدام برمی گزینی؟
سلامتِ بی او
یا
سعادتِ با او
بیش از این ها رقص و جلوه گری کن
ای زمین
به شکرانۀ
شکفتن پس از خفتن
که
نه هر خفته را به دور بیدار کنند!
گفت:
از چه غمبدیدهای که چنین روپریدهای؟؛جامه آخر چرا دریدهای؟بگو،چرا لب گزیدهای؟
گفتا:
چشم،گوشهای بدیده و دست،بریده و دل،دیگر نبُریده؛چه گویم که هوش پریده!
قرار این بود
یک قدم هو،یک قدم او
کاشت با هو،برداشت با او
درخت از هو،میوه از او
.
او قد می کشید،درخت انتظار می کشید
او دل نمی داد،درخت بار نمی داد
.
ناگاه
خشکید عمرش،ندید هم مولایش
درختش کم بار،دلش بی یار
.
قرار این بود
هو پیالۀ عمرش می خرید،او جامِ بارش می نوشید
درختِ او کاخ ساختن یا هیمۀ سوختن،رحمتِ هو...
...بین خودمان باشد!
قرار اما این نیز بود
صد قدم هو،گرچه یک قدم او
پ.ن1:بپروریم و بپرورانیم که گاهِ رفتن،عصارۀ بار زندگیمان را خواهیم نوشید!
پ.ن2:درختِ هو،تنها از آبِ دل می خورد و نور ِ دیده؛"قصد"زلال کنیم از هو و برای هو
پ.ن3:...

پرندهای بودی چون دیگر پرندگان
آزاد در بند خودت
*
مخلوقی شدی نه چون دیگر...
*
*
*
آی کبوتر!
چگونه دانستی اگر قدر بال نشناسی،وبال است و گر بشناسی،تعال؟
چگونه دانستی اگر جای بال نشناسی،زمین جا ندارد و گر بشناسی،آسمان هم جا ندارد؟
وای کبوتر!
کدامین چلهنشینی،بر گنبدهای آسمان مبعوثت کرد؟
بهشتهای دنیا را وعدهات دادند و جلد شدی یا جلد شدی و آنگاه وعدهات دادند؟
از استجابت هفت طواف کدام کعبه،بر خودِ طواف،وقف شدی؟
چه سرّی نهفته داری که بر هر حَرَمی،محرَمی؟
کبوتر حرم!از غربت و تنهایی،قرین غربت بقیع گشتی یا
رضای به تنهایی،قریب رضای(ع) غریبت نمود؟
کبوتر کبود کربلا!نکند تو امتداد خوندل های آن غلام شکستهدل عاشورایی؟
کبوتر نجیب نجف!نکند تو دمی علی(ع) را شناختی و عمری مرید و ...
وای!
*
کبوتر نامهرسان امانتدار!
دلنامه ای دارم به مقصد آخرین امانتی عالم...
می رسانی؟!
....
أعوذُ
به الله
از شرّ شیطان
أعوذُ
به حُجب خطا
از عُجب عروج
أعوذُ
به عُروج نیکی
از خُسران خطا
أعوذُ
به تو
از خود
از ازل
که
دل در سینه جا دادی
گرهی در جا افتاد
دل به دلت
.
.
.
گفته ای
خواهی گرهت بگشایم،گره بگشا
گره ها می گشایم؛گرهت مگشا
تا ابد
غربت علی گونه ات
مولای غریبان
چنان کوچه پس کوچه های عالم دل را گرفت
که
از هر گوشه اش،نالۀ یتیمی برخاست
.
در انتظارش مگذار
مولای شبگرد یتیمان
که
چشمانِ دلِ یتیم مانده اش،خشکید بر در
در انتظار فرجی
کوبۀ در و کیسۀ استجابتی...
نان معرفتی
.
.
قَدر است و هنگامۀ ...
مولای مولایان
.
آمده ام؛
"شیر"ۀ جان آوردم
یا مقلب القلوب و الابصار
....اللیل و النهار
یا محول ال....
حول حالنا ....
پ.ن1:غفورا!می شود رحمت عامّت،خاص شود؟!
پ.ن2:کریما!این بوی تازه تو با آن هوای گذشته ات،چه هواییم کرده!
پ.ن3:مهدیا!جانا!هر سال تا حال،بی تو و احسن حال؟...محال!!!
یادم باشد
یادت باشم...بسیار
پس از آن که فراموشت کردم...گاهی و ناگاهی
تا
یادم از یاد نرود
یادم باشد
فاصله بگیرم از یادت...اندکی
پس از آن که یادت کردم...بسیار
تا
قَدرت از یاد نرود
یادم باشد
یادم هستی...بسیار
گویند...
بسوز
که ساختن،در سوختن است
گویم...
الهی!
سوختم و نیست نای ساختنم
*
چه ساختنی! که عمارت دل،بنایش بر خرابی ست
*
آتش سوزان تو را،جز آب تو فرو می نشاند؟!
بعد از بی نشانی شدن شما
بانو...
همه بی نشان شدیم انگار!
سهیم بی چون و چرای میراث "اختفا "!
عزاداریم
بانو...
به داغ نشستۀ تمام این "بی" ماندن ها!
ای مِهر مَهر عالم
شما را،شما را...
که با روان روان تیرهای گداخته از دل،نشان هااا بزنید؛
با اشاره ای نشانی شان (عج) را نشان مان دهید؛
تا نشانی تان (س) را نشان مان دهند؛
تا نشان عیانمان شوند؛
از خدا که پنهان نیست
از شما چه پنهان!
مرا که از برش راند...به حکمتش،
خود را معشوق خواند...به رحمتش،
سراپای نیاز درمانده ام ماند،مقابل معشوق؛عاشق نام شدم...به عظمتش.
هراسی وصف ناشدنی از دِینی ادا نشدنی با ننگی پاک نشدنی در هم آمیخت
چه میشد کرد جز تسلیمی جدانشدنی
از شما که پنهان نیست
از خدا چه پنهان!
چه قدر گذشت و چه ها گذشت تا بدانم
معشوق ، عاشق تر است...
معشوقی چنین،عاشق تر است
*
حکیمِ سراسر رحمت
بگذار دیگر پنهان نماند...
که:
بدنامیِ نافرمانی ام را به بهای نام عاشقی آبرو دادی!
که:
در پهنایِ نام معشوق ماندی تا پنهانی عاشق تری کنی!
که:
تنها تجلی صفات توست،اگر خاطر ذلیلم اینگونه عزیز توست!
محل عبور است
و
راه لغزنده
و
پیچ های پی در پی
الهی!
با این دل در دست تعمیر چه کنم؟
عبور ممنوع
یا
توقف ممنوع
...
عزیزا!
حق تقدم همیشه با توست
چه کم از جوانه طلب گذاشتیم
چه کم از آب دیده و آفتاب نگاه
چه کم از شرح شکوه آسمان
چه کم از شور ناخفته عشق
که نشسته ست بی شوق
که...
فصل جوانه های زمینی ست
جوانه هم بهانه می خواهد انگار
...
نه آن بهانه های زمینی کم سو
نه آن شوق های یک فصل
نه آن آزموده شده های ردشده
نه
...
جوانه تو را می خواهد
تو را؛تا اوج
بهانه ام بمان
می خواهم تمام شوق پاییزی مانده را دراین بهار نذر کنم...
نذر آمدنت
تو ای انتهای هر بهانه ای
خداوندا!
از پاداش معافم کن...
از بخشش نا امیدم کن...
از بهشت مأیوسم کن...
تا هر چه می کنم به سودای انعام تو نباشد *
*نادر ابراهیمی
این "هوای تنگ دل" در این آخرین غروب محرّم،این ... غروب جمعه،چقدر آشناست!
می بینی،درست عین آن آخرین غروب رمضان؛همان دلهره و تردید،همان دلگیری و دلتنگی،همان افسوس و حسرت،و همان سوال:
محرّم هم تمام شد؛شدی منتظرِ محرَم...؟