از نيستان
شرر بی قرار جان را مگر نیمه جان مانده را دریاب بهارا بوی سیب تو کشاند آدم را به وجود؛ طمع خام سیب تو کشاند آدم را به هبوط؛ پائیز... آه! قیامتِ آیینه است اینجا... به نظامی پیوسته کجاست راه گریز؟ آب را نه بویی ست و نه رنگی؛ آب رو به فنا را فرومی نشاند؛ * پ.ن.افشانه کردار نیکی فرا خواهد شد، اگر فرو ننشینیم... آسمان مه گرفته، آوار این دشت تفدیده... طلسم باران، شکسته نخواهد شد؟! تور ماهیگیری را دیده ای؟ تکه دست ها که با هم گره شوند، آغوش می گشایند بر صید! می فشارند به قید! . *من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانی ام بر تکه پاره هایم، تو دست های آغوش گره کن! *حسین پناهی آدم و حوایی * دلفریب تر می خواند و می کشاند مشام جان را: پ.ن١:خوان رنگین و گرسنگی سنگین لیک پ.ن٢:راندنم آرزوست! بر شانه های قد خمیدۀ "دال" دل عاقل را عاشق را * کدام برمی گزینی؟ بیش از این ها رقص و جلوه گری کن گفت: گفتا: قرار این بود پ.ن1:بپروریم و بپرورانیم که گاهِ رفتن،عصارۀ بار زندگیمان را خواهیم نوشید! پرندهای بودی چون دیگر پرندگان * أعوذُ أعوذُ از ازل غربت علی گونه ات کوبۀ در و کیسۀ استجابتی... یادم باشد یادم باشد یادم باشد گویند... گویم...
نه آن سکون است که زمین و هوا شناسد
و
نه آن نژاد است که بیهوده جهد
و
نه آن یافته تل جانی ست که به آتشش کشد
شرر را چه عمریست،بی وصول آتش؟!
چو رگ های اهل زمین از پی هم جان می گیرند و سبز می شوند، دل های اهلش را نیز پیاپی جانی دیگر ببخش
لیک
آدم را
که
تن ترد به پیچاپیچ درد نخراشیده،
دل بکر تا بلندای عشق نتراشیده،
کی آن یارای بوی و خوی توست؟
ناز و نعمت بهشت کجا و هضم بلای عشق کجا؟
لیک
آدم را
کی آن یارای هوای آسایش بهشت گسستن است؟
*
بگذار
از پس هجوم عطر و طعمهای مصنوعی
تو را بیابم و ببویم
مگر رانده شوم زین بهشت ساختگی آدمها!
چو
برگهای رنگینش را ریزانه بر فرش گسترانده
دف باران و تنبک رعدش را شورانه تا عرش کشانده
چه خفته میگذرد گاه سماع مستانهمان، ای باد رفته...
می غبارد خود را که بنمایاند تو را
می نمایاند تو را که بشناساند خود را
می نمایاند تو را؛
پیش و پس، گذشته و درگذشتگان، روی و روبه روی تو را،تمام قد
می نمایاند تو را؛
عکس ِ هر آنچه نمایی
عین ِ هر آنچه هستی
می نمایاند تو را؛
خود را و فراخود را،گر به خود ننگری!
کی است دمی آسودن؟
توانست گیج و حیران نشدن؟!
لیک افشانه عطری را شکوفای ذره ذره اش می کند.
لیک فرو نشستن رو به فنایش می برد.
گندم دلربایی
*
دام دو خام
دانه ای خام
*
اشک ندامت
سر؛به سلامت!
*
*
*
هوای زمین
آسیای زمان
*
*
شهد حیات
آس گندم
"حلوای تنتنانی،..."
گسترده ای که...؟!
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده
این بار بخوانمان تا به خانه مان
بنشین
.
بی لام ای به کام
برخیزم
صدقه دفع بلاست
اما
بلا صدقه است
به رفع دوری مگر
سلامتِ بی او
یا
سعادتِ با او
ای زمین
به شکرانۀ
شکفتن پس از خفتن
که
نه هر خفته را به دور بیدار کنند!
از چه غمبدیدهای که چنین روپریدهای؟؛جامه آخر چرا دریدهای؟بگو،چرا لب گزیدهای؟
چشم،گوشهای بدیده و دست،بریده و دل،دیگر نبُریده؛چه گویم که هوش پریده!
یک قدم هو،یک قدم او
کاشت با هو،برداشت با او
درخت از هو،میوه از او
.
او قد می کشید،درخت انتظار می کشید
او دل نمی داد،درخت بار نمی داد
.
ناگاه
خشکید عمرش،ندید هم مولایش
درختش کم بار،دلش بی یار
.
قرار این بود
هو پیالۀ عمرش می خرید،او جامِ بارش می نوشید
درختِ او کاخ ساختن یا هیمۀ سوختن،رحمتِ هو...
...بین خودمان باشد!
قرار اما این نیز بود
صد قدم هو،گرچه یک قدم او
پ.ن2:درختِ هو،تنها از آبِ دل می خورد و نور ِ دیده؛"قصد"زلال کنیم از هو و برای هو
پ.ن3:...

آزاد در بند خودت
مخلوقی شدی نه چون دیگر...
*
*
*
آی کبوتر!
چگونه دانستی اگر قدر بال نشناسی،وبال است و گر بشناسی،تعال؟
چگونه دانستی اگر جای بال نشناسی،زمین جا ندارد و گر بشناسی،آسمان هم جا ندارد؟
به الله
از شرّ شیطان
أعوذُ
به حُجب خطا
از عُجب عروج
به عُروج نیکی
از خُسران خطا
أعوذُ
به تو
از خود
که
دل در سینه جا دادی
گرهی در جا افتاد
دل به دلت
.
.
.
گفته ای
خواهی گرهت بگشایم،گره بگشا
گره ها می گشایم؛گرهت مگشا
تا ابد
مولای غریبان
چنان کوچه پس کوچه های عالم دل را گرفت
که
از هر گوشه اش،نالۀ یتیمی برخاست
.
در انتظارش مگذار
مولای شبگرد یتیمان
که
چشمانِ دلِ یتیم مانده اش،خشکید بر در
در انتظار فرجی
نان معرفتی
.
.
قَدر است و هنگامۀ ...
مولای مولایان
.
آمده ام؛
"شیر"ۀ جان آوردم
یادت باشم...بسیار
پس از آن که فراموشت کردم...گاهی و ناگاهی
تا
یادم از یاد نرود
فاصله بگیرم از یادت...اندکی
پس از آن که یادت کردم...بسیار
تا
قَدرت از یاد نرود
یادم هستی...بسیار
بسوز
که ساختن،در سوختن است
الهی!
سوختم و نیست نای ساختنم
*
چه ساختنی! که عمارت دل،بنایش بر خرابی ست
*
آتش سوزان تو را،جز آب تو فرو می نشاند؟!
| Design By : Pars Skin |