از نيستان

شرر بی قرار جان را
نه آن سکون است که زمین و هوا شناسد
و
نه آن نژاد است که بیهوده جهد
و
نه آن یافته تل جانی ست که به آتشش کشد

مگر
شرر را چه عمریست،بی وصول آتش؟!

 

نیمه جان مانده را دریاب

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٤ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

بهارا
چو رگ های اهل زمین از پی هم جان می گیرند و سبز می شوند، دل های اهلش را نیز پیاپی جانی دیگر ببخش

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

بوی سیب تو کشاند آدم را به وجود؛
لیک
آدم را
که
تن ترد به پیچاپیچ درد نخراشیده،
دل بکر تا بلندای عشق نتراشیده،
کی آن یارای بوی و خوی توست؟
ناز و نعمت بهشت کجا و هضم بلای عشق کجا؟

طمع خام سیب تو کشاند آدم را به هبوط؛
لیک
آدم را
کی آن یارای هوای آسایش بهشت گسستن است؟
*
بگذار
از پس هجوم عطر و طعم‌های مصنوعی
تو را بیابم و ببویم
مگر رانده شوم زین بهشت ساختگی آدم‌ها!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۳ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

پائیز...
چو
برگ‌های رنگینش را ریزانه بر فرش گسترانده‌
دف باران و تنبک رعدش را شورانه تا عرش کشانده‌

آه!
چه خفته می‌گذرد گاه سماع‌ مستانه‌‌مان، ای باد رفته...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

قیامتِ آیینه است اینجا...

به نظامی پیوسته
می غبارد خود را که بنمایاند تو را
می نمایاند تو را که بشناساند خود را
می نمایاند تو را؛
پیش و پس، گذشته و درگذشتگان، روی و روبه روی تو را،تمام قد
می نمایاند تو را؛
عکس ِ هر آنچه نمایی
عین ِ هر آنچه هستی
می نمایاند تو را؛
خود را و فراخود را،گر به خود ننگری!

کجاست راه گریز؟
کی است دمی آسودن؟
توانست گیج و حیران نشدن؟!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط نی لبک نظرات ()

آب را نه بویی ست و نه رنگی؛
لیک افشانه عطری را شکوفای ذره ذره اش می کند.

آب رو به فنا را فرومی نشاند؛
لیک فرو نشستن رو به فنایش می برد.

*

پ.ن.افشانه کردار نیکی فرا خواهد شد، اگر فرو ننشینیم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۱ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

آسمان مه گرفته،

آوار

این دشت تفدیده...

طلسم باران، شکسته نخواهد شد؟!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۱ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

تور ماهیگیری را دیده ای؟  

تکه دست ها که با هم گره شوند،

 آغوش می گشایند بر صید!

می فشارند به قید!

 .

*من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانی ام

 

بر تکه پاره هایم، تو دست های آغوش گره کن! 

 

*حسین پناهی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

آدم و حوایی
گندم دلربایی
*
دام دو خام
دانه ای خام
*
اشک ندامت
سر؛به سلامت!
*
*
*
هوای زمین
آسیای زمان
*
*
شهد حیات
آس گندم

*

دلفریب تر می خواند و می کشاند مشام جان را:
"حلوای تنتنانی،..."
 

پ.ن١:خوان رنگین و گرسنگی سنگین
گسترده ای که...؟!
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده

لیک

پ.ن٢:راندنم آرزوست!
این بار بخوانمان تا به خانه مان

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٥ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط نی لبک نظرات ()

بر شانه های قد خمیدۀ "دال" دل 
بنشین 

.

بی لام ای به کام
برخیزم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۳ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

عاقل را
صدقه دفع بلاست

عاشق را
اما
بلا صدقه است 
به رفع دوری مگر

*

کدام برمی گزینی؟
سلامتِ بی او
یا
سعادتِ با او

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

بیش از این ها رقص و جلوه‌ گری کن
ای زمین

به شکرانۀ
شکفتن پس از خفتن

که
نه هر خفته را به دور بیدار کنند!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

گفت:
از چه غم‌بدیده‌ای که چنین روپریده‌ای؟؛جامه آخر چرا دریده‌ای؟بگو،چرا لب گزیده‌ای؟

گفتا:
چشم،گوشه‌ای بدیده و دست،بریده و دل،دیگر نبُریده؛چه گویم که هوش پریده!

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

قرار این بود
یک قدم هو،یک قدم او
کاشت با هو،برداشت با او
درخت از هو،میوه از او
.
او قد می کشید،درخت انتظار می کشید
او دل نمی داد،درخت بار نمی داد
.
ناگاه
خشکید عمرش،ندید هم مولایش
درختش کم بار،دلش بی یار
.
قرار این بود
هو پیالۀ عمرش می خرید،او جامِ بارش می نوشید
درختِ او کاخ ساختن یا هیمۀ سوختن،رحمتِ هو...

...بین خودمان باشد!
قرار اما این نیز بود
صد قدم هو،گرچه یک قدم او

پ.ن1:بپروریم و بپرورانیم که گاهِ رفتن،عصارۀ بار زندگیمان را خواهیم نوشید!
پ.ن2:درختِ هو،تنها از آبِ دل می خورد و نور ِ دیده؛"قصد"زلال کنیم از هو و برای هو
پ.ن3:...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۳ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

پرنده‌ای بودی چون دیگر پرندگان
آزاد در بند خودت

*
مخلوقی شدی نه چون دیگر...
*
*
*
آی کبوتر!
چگونه دانستی اگر قدر بال نشناسی،وبال است و گر بشناسی،تعال؟
چگونه دانستی اگر جای بال نشناسی،زمین جا ندارد و گر بشناسی،آسمان هم جا ندارد؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٧ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

أعوذُ
به الله
از شرّ شیطان
 
أعوذُ
به حُجب خطا
از عُجب عروج

أعوذُ
به عُروج نیکی
از خُسران خطا 
 
أعوذُ
به تو
از خود

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٦ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

از ازل
که
دل در سینه جا دادی
گرهی در جا افتاد
دل به دلت
.
.
.
گفته ای
خواهی گرهت بگشایم،گره بگشا
گره ها می گشایم؛گرهت مگشا
تا ابد

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٦ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط نی لبک نظرات ()

غربت علی گونه ات
مولای غریبان
چنان کوچه پس کوچه های عالم دل را گرفت
که
از هر  گوشه اش،نالۀ یتیمی برخاست
.
در انتظارش مگذار
مولای شبگرد یتیمان
که
چشمانِ دلِ یتیم مانده اش،خشکید بر در
در انتظار فرجی

کوبۀ در و کیسۀ استجابتی...
نان معرفتی
.
.
قَدر است و هنگامۀ ...
مولای مولایان 
.
آمده ام؛
"شیر"ۀ جان آوردم

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۳٠ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

یادم باشد
یادت باشم...بسیار
پس از آن که فراموشت کردم...گاهی و ناگاهی
تا
یادم از یاد نرود

یادم باشد
فاصله بگیرم از یادت...اندکی
پس از آن که یادت کردم...بسیار
تا
قَدرت از یاد نرود

یادم باشد
یادم هستی...بسیار 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٢ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

 گویند...
بسوز
که ساختن،در سوختن است

گویم...
الهی!
سوختم و نیست نای ساختنم
*
 چه ساختنی! که عمارت دل،بنایش بر خرابی ست
*
آتش سوزان تو را،جز آب تو فرو می نشاند؟!

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۳ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط نی لبک نظرات ()

Design By : Pars Skin