صدایم کن، سبووار

پائیز...
چو
برگ‌های رنگینش را ریزانه بر فرش گسترانده‌
دف باران و تنبک رعدش را شورانه تا عرش کشانده‌

آه!
چه خفته می‌گذرد گاه سماع‌ مستانه‌‌مان، ای باد رفته...

/ 6 نظر / 14 بازدید
احسان

ب

سادات

سلام بر شعر محتشم باز اين چه شورش است که در خلق عالم است باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است (وای چقدر وبت بارونی و قشنگه)

سید محسن

به نام حضرت دوست 7 روز گذشته عجب سری است در این دف باران و تنبک رعدش و خشکیدگی لب و عطش در پناه حضرت دوست

ریحان

از امروز به باران دقیق تر گوش خواهم سپرد و به باد ...

سیمین

سلام بر تو دوست عزیزم حکایتی غریب است...... حکایت مردی که می رفت و زنی پشت سرش داد می زد که ارامتر برو پسر زهرا حالا ......ماهستیم و منتظر پسر زهرا.... مطلبی با عنوان طوفانی ام ...بانو دستی برسرم بکش...گذاشتم خوشحال می شم نظرتونو در مورد اون بدونم منتظرتونم

سید محسن

[گل]